دارن اذان میگن . بالاخره دلم‌ و عقلم و یکی کردم و‌ به پسر خواهر خانم حا جواب منفی دادم . پسر بسیار‌خوبی بود اما مسیرمون متفاوت بود . مامانش هم خوب بود . چشمای مامانش از عجیب ترین چشمایی بود که تا الان دیدم. امیدوارم خدا براش بسازه و‌خوشبخت بشه. همه چیز این آشنایی عجیب غریب بود. اما من فعلا باید کارهای ناتموممو و تموم‌کنم :)

فرض کن دختر ! کسی که دوازده سال پیش یکبار توی بچگی دیدیش یهو شد خواستگارت و همو بعد اینهمهه سال دیدین واقعا هم‌سرنوشت چیز عجیب‌ غریبیه !