خسته ام
وگفتنش هیچ دردی ودوا نمیکنه ...
یه دنیا حرف توی دلمه از سالی که گذشت و اتفاقاتی که برام افتاد .ولی میدونی خوبیش چیه ؟ اینکه میدونم هیچ دلی برای همیشه سنگین نمیمونه .
لحظه هایی در زندگی هست که احساس نیاز به شنیدن یه جمله در بند بند وجودت تجلی پیدا میکنه و هیچکسی جز خودت این جمله رو بهت نمیگه و این در عین حس قدرتمند بودن و شدن تو ، میتونه غمگین ترین حالت انسانی باشه .
امروز نشستم کلی بالا پایین کردم و فهمیدم چیزیکه چند سال پیش میتونستم احتمالا به راحتی بدستش بیارم الان تو راهیه که رسیدن بهش عبور از هفت خان رستم میخواد :) واقعا حیف که آدم نمیدونه زمانه قراره چطوری پیش بره . اگه عقل الانو داشتم خیلی زودتر انجامش میدادم . انگار واقعا کش دادنش فقط راهمو سخت تر و پرت تر کرد . ولی خب با همه این داستانها من چیزایی و الان دارم که چند سال پیش نداشتم و انگار همین برای حال کافیه .
ولی پنجشنبه ای که امتحان داشته باشی و تازه اونم توی بهمن باشه پنجشنبه نیست که.. نهایتا بتونه یه یکشنبه تو ماه خرداد باشه!
آنچه دارد از دست میرود آرزوهایمان است آقای قاضی...
بیست روز مونده به تولدم و زندگی همچنان خیلی عجیبه . انگار همه چیز خیلی داره سریع پیش میره و من احتیاج به یه پاز حسابی دارم که فقط ببینم دارم چیکار میکنم . از احوال بیست روزم بگم؟ گیجم . خیلی زیاد گیجم ... اگه احوالات بیرونی رو در نظر نگیرم از درون توی یک جدال گیر کردم. جدالی که حتی نمیدونم برنده ای داره یانه و اگه داره برنده اش منم؟! نمیدونم . کاش یه ذره همه چیز برام شفاف تر بود .
امروز و روز سردرد های متناوب نامنظم نامگذاری میکنم ! عصر یه خبری شنیدم که وقتی فهمیدم حالم بد شد . خیلی زیاد ناراحت شدم اصلا انتظارشو نداشتم ! پسر چقدر زندگی مسخرست...
جهان دیوانه ای بی دردسر میخواست من بودم!