سلام به هفته دوم کاری
چقدر سخته این روزا ادامه دادن وقتی همه وجودت میخواد شونه خالی کنه از زندگی و بارهاش. دیروز دوباره اون حالت برام اتفاق افتاد و همچنان همراهمه . شاید باید مدتی از فضای مجازی فاصله بگیرم نمیدونم.
چقدر سخته این روزا ادامه دادن وقتی همه وجودت میخواد شونه خالی کنه از زندگی و بارهاش. دیروز دوباره اون حالت برام اتفاق افتاد و همچنان همراهمه . شاید باید مدتی از فضای مجازی فاصله بگیرم نمیدونم.
خیلی زودتر از چیزی که فکرمیکردم جزو واقعی زندگیم شدن و وارد زندگیم شدن ، امروز خوابشون و دیدم.
دلم؟ دلم شمشیربازیهامون با میل پرده های خونهی بابابزرگ و میخواد :)
دلم فوتبال بازی کردنهامون و شوتهای محکمی که میزدم و میخواد.
دلم سر خوردن روی فرش های نو رو میخواد .
دلم چهارتایی پارک رفتنامون و میخواد.
دلم ساعت دو شبهاییو میخواد که هرکدوم از سرما یه پتو دور خودمون پیچیده بودیم، توی حیاط خونه بابابزرگ مینشستیم و از آینده حرف میزدیم.
دلم خیاری خوابیدنهامون، تا چهار صبح بیدار موندنهامون، حرف زدنهامون، سر به سر هم گذاشتنهامون، فیلم ترسناک دیدنهامون ، تا کله ظهر خوابیدنامون و آتیش سوزوندنهامون و میخواد.
دلم جمع چهارنفرهمون (بدون سبزی) رو میخواد.
دلم شوخی های بیمزه میم رو میخواد.
دلم دیپ تاکهامون با سیندخت و میخواد.
دلم دوچرخه سواری شبونه با عین رو میخواد.
دلم گروه خلوچلای محترممونو میخواد =)
دلم؟ دلم خیلی چیزا میخواد(میخواست.)
آره، واقعا هم "حالا عقربه ها نمیرسن به تو "
سلام و صبح بخیر از کسی که ساعت پنج ونیم بیدار شده پیش به سوی فصل جدید زندگی :)
من اینقدر میتونستم گیر باشم و خودم نمیدونستم؟من اینقدر میتونستم غرق بشم و گیر کنم و درگیر بشم وخودم نمیدونستم؟ مشکل از من بود یا چیز دیگه ای؟ نمیدونم ولی از گیر بودن خوشم نمیاد. چه گیرجایی، چه گیر چیزی، چه گیر کسی ...
کاش دو نفر توی وجودم بود، یه نفر که میتونست راحت یه گوشه بشینه تکیه بده و گریه کنه و یکی که تا جون و رمق داره ادامه بده .
با وجود همه این بدو بدو ها هنوز میتونستم ادامه بدم با اینکه مریض بودم .دیشب دکتر برام سرم نوشت حال نداشتم که همونجا وصل کنم گفتم نون برام انجامش میده . امروز اومد برام سرم زد گفت تب داری که . بیحال گفتم نمیدونم حسش نمیکنم. آخرای سرم بود گفت خودت سرم و میکشی؟ گفتم اره خودم انجامش میدم . روزی که بتونم خودم برای خودم سرم بزنم عید منه 🚬
اومدم لیست کارهایی که باید انجام بدم و نوشتم و یه صفحه کامل شد . باید همه کارامو توی همین یکی دو روز انجام بدم . این هفته خیلی هفته شلوغیه و هفته قبلی هم واقعا مردم :)
و بالاخره تکلیف ما هم مشخص شد و معلوم شد کجا افتادیم!
سلام به فصل جدید زندگی!
به باکس گل صورتی روی میز مطالعم نگاه میکنم و باز توی فکر و خیال غرق میشم و به چند ساعت قبل برمیگردم. زندگی غیر قابل پیش بینی ترین پیش میره و من؟ نمیدونم ترینم...