محرم۴۰۵
امشب تو راهروی کم عرض ورودی تنها نشسته بودم و تو خودم مچاله شده بودم سحر اومد نشست روبروم و دستامو که روی زانوهام گذاشته بودم گرفت تودستاش و پرسید چرا تنها اینجا نشستی بهش لبخند زدم و حرفی نزدم پرسید خوبی؟ گفتم اره دستامو بین دستاش گرفت و ناخنامو نگاه کرد و گفت چهناخنای قشنگی داری لبخند زدم و گفتم ناخنای توهم خیلی قشنگه ها گفت دستام کوچولوعه .گفتم آخه خودتم کوچولویی خندید و به چشمام نگاه کردگفتم برام دعا کن گفت محتاجیم به دعا دوباره پرسید خوبین دیگه اره؟ خندیدم اشک تو چشمام جمع شد و گفتم خوبم .