محرم۴۰۵

امشب تو راهروی کم عرض ورودی تنها نشسته بودم و تو خودم مچاله شده بودم سحر اومد نشست روبروم و دستامو که روی زانوهام گذاشته بودم گرفت تو‌دستاش و‌ پرسید چرا تنها‌ اینجا نشستی بهش لبخند زدم و‌ حرفی‌ نزدم پرسید خوبی؟ گفتم اره دستامو بین دستاش گرفت و ناخنامو نگاه کرد و گفت چه‌ناخنای قشنگی داری لبخند زدم و گفتم ناخنای توهم خیلی قشنگه ها گفت دستام کوچولوعه .گفتم آخه خودتم‌‌ کوچولویی خندید و به چشمام نگاه کرد‌گفتم برام دعا کن گفت محتاجیم به دعا دوباره پرسید خوبین دیگه اره؟ خندیدم اشک‌ تو چشمام جمع شد و‌ گفتم‌ خوبم .

یک لیوان آب

با کم‌ شدن جمعیت خسته پشت سکوی بالا روی دو‌زانو میوفتم و‌ دارم از تشنگی هلاک میشم . بلند میشم میرم از‌ داخل یدونه لیوان یکبار مصرف برمیدارم . برمیگردم لیوان و‌ آب میکنم و با لذت بهش‌ نگاه میکنم که یه پسر‌ بچه میاد پشت سکو و میگه: آب!
گیج نگاهش میکنم و‌ میگم : ها ؟
دوباره میگه : آب!
با‌خودم میگم نکنه از اونطرف آب میریزه که میبینم نه ؛ گیج میپرسم : آب میخوای؟
سرشو‌ به‌ نشونه تایید تکون میده .
یه چیزی‌ بین خنده و‌ گریه میاد سراغم ؛ سردی و‌ خنکی لیوان آب از روی‌ پلاستیک یکبار مصرف بین انگشتای دست راستم نمیخواد لیوان آب و‌ رها کنه . نفس عمیقی میکشم‌ لیوان و بهش میدم و با احساسی عجیب به لیوان آب و‌ پسر بچه لباس‌‌ زرد نگاه میکنم و بلند میشم تا یه لیوان‌ دیگه بیارم .

سی سه صفر پنج

همینکه تو نزدیکی...

خدایا شکرت که بهمون‌اجازه دادی یکسال دیگه ماه محرم و ببینیم و‌تو این ماه نفس بکشیم ، شکرت که بهمون اجازه میدی گریه کنیم و عزاداری کنیم . خدایا ممنون اشکهای این شبهامم 🖤

چقدر‌نمی‌ارزیدی!

گریه های‌ امروز‌م و‌فراموش‌نمیکنم :)

امتحان

نمیدونم این چه امتحانیه که من توش قرار گرفتم اما تو راهو بهم نشون بده .

آه واقعی

خواب نمی‌برد مرا

یار نمی‌خرد مرا

مرگ نمیدرد مرا

آه.. چه بی بها‌‌ شدم‌..

دلم شهر آشوبه

دلم آشوب ترینه . نمیدونم چند ساعت گریه کردم و نمیدونم باید چیکار‌کنم و تصمیم درست تو این لحظه چیه؟ خدایا خودمو و قلبی زخمیم و به تو مسیپرم ...

شبهـِ.../ که یادم بماند

حالی که امشب تجربه کردم و برای دشمنمم نمیخوام ‌...

چنل

من آنجا نیستم

حس‌ زندگی‌ نیست . نه تلگرام نه اینستا هم‌شبیه قبل‌ نیستن و اصلا‌دیگه وصل شدن‌ یا‌نشدنشون‌ مهم نیست . باید‌ بپذیرم‌ آدم سه‌ماه‌قبل‌نیستم و‌نخواهم‌شد‌:)

دلتنگی وبلاگی

در و‌ دیواری وبلاگ عزیزم‌

بعد از سه ماااااه سلاااااام دلتنگ ترین بودم♡

هنوزم باورم نمیشه وصل شدی

چه‌اتفاقاتی که‌‌در‌این مدت نیوفتاد...

آه عمیق ..