مکالمات

داشتیم درمورد شرایط زندگی هامون حرف میزدیم . بهش گفتم مثل همیشه سوگواریم شدیده ، گفت همراز واقعا وقتی سوگواری قدرتمند سوگواری :)))

ازش پرسیدم به نظرت من مظلومم؟ گفت ببین تو مظلومم باشی ، اینجوری که حقتو بالاخره میگیری:)))

تیرماه 405

یکی از صندلی های پارک و انتخاب کردیم و چهارزانو روبروی هم نشستیم و گفتیم چقدر زندگی هامون از دفعه قبلی که اینجا بودیم متفاوت تر گذشته . پرسید میگذره ؟ گفتم میگذره و حین گفتن همین کلمه اتفاقی چشمم به پشت سرش افتاد ، چند ثانیه ماتم برد و اشک تو چشمام جمع شد ، فهمید ولی خودمو جمع کردم . وقتی نگاهمو برگردوندم چشمام سنگین بود . صدای اذان میومد لبخند زدم و گفتم : آخرای اذانه نه ؟ گوش کن ... الله اکبر ... واقعا هم الله اکبر از هرچیزی که فکرشو میکنی .