تیرماه 405
یکی از صندلی های پارک و انتخاب کردیم و چهارزانو روبروی هم نشستیم و گفتیم چقدر زندگی هامون از دفعه قبلی که اینجا بودیم متفاوت تر گذشته . پرسید میگذره ؟ گفتم میگذره و حین گفتن همین کلمه اتفاقی چشمم به پشت سرش افتاد ، چند ثانیه ماتم برد و اشک تو چشمام جمع شد ، فهمید ولی خودمو جمع کردم . وقتی نگاهمو برگردوندم چشمام سنگین بود . صدای اذان میومد لبخند زدم و گفتم : آخرای اذانه نه ؟ گوش کن ... الله اکبر ... واقعا هم الله اکبر از هرچیزی که فکرشو میکنی .
+ نوشته شده در یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 13:39 توسط راز
|