برق و خاموش کردم و و دراز کشیدم رو تخت و دارم بیکلام هایی که بهم ارامش میدن و گوش میکنم و همزمان تایپ میکنم . امروز روز بسیار بسیار سختی بود اگه یه دوربین میزاشتن اون بالا و از فعالیت های امروز من و این طرف و اونطرف رفتنم فیلمبرداری میکرد و یه ذره سرعتش و بالا میبردن احتمالا توی فیلم به شکل هاله یک روح در حال سفر بودم 🚬
هفته گذشته تا همین امروز خیلی خیلی بهم فشار زیادی وارد شد و الان همه چی جمع شده . هم جسمی هم روحی . از استرس این مدت خسته ام و حالا که تموم شده احساس آزادی دارم، خیلی خستم و خوابم میاد و خیلی زیاد دارم توی خودم میریزم ... این مدت و فقط میخوام استراحت کنم . احتمالا سفر نرم و ساکن فقط بشینم و به خودم استراحت بدم چونکه حس میکنم جسمم واقعا کم آورده و حتی حال سفر به عنوان به جایزه رو هم نداره :)
امروز بعد دو تا امتحان پشت سرهم که یکیش خیلی بد بود یه لحظه چشامو بستم و یه آخیش بلند و از ته دل گفتم . دوسش دارم حس میکنم خیلی هوامو داره . حضورشو حس میکنم . وقتی دوست داشتنش و حس میکنم انگار خوشبختترین آدم دنیام. کاش همیشه تو مود امروز میموندم و از این عشق ، عشق میکردم..
انگشترمو که دیدم لحظه اول خیلی به دلم ننشست ولی یه ذره دقت کردم و یه چیز عجیبی به چشمم اومد و الان میتونم بگم عاشقشم ، یکطرفش رنگ سفیده و طرف دیگش طلایی و حس خیلی عجیبی داره .میدونی انگار خیلی شبیه منه ، شبیه بخش تاریک و بخش روشنم و منو یاد خودم میندازه . پسر جدی جدی خیلی دوسش دارم !