رفیق
هفت خان رستم و پیمودم ، اون از اون استرس واضطراب زیادم، اون از محیط دید و آدمای جدید ولی خیلی خوب از پسش براومدم. موقع برگشت هم مطابق معمول ترافیک و در آوردن ماشین ولی این دفعه غرورم اجازه نداد و خودم ماشینو به هزار مشقت درآوردم 🚬 یه سربازطفلکی اونجاواستاده بود و هی میگفت بیا بابا نمیخوره و من اینطوری بودم که نهههه باید یه بار دیگه فرمون بچرخونم آخرم کار خودمو کردم و سربلند بیرون اومدم :)
+ نوشته شده در سیزدهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 0:29 توسط راز
|