غم عزیز من
شدیدا تو دلم احساس سنگینی میکردم انگار یه چیز بزرگ توی گلوم گیر کرده و طی یه تصمیم آنی تنهاییاومدم هیئت. همون هیئتی که چند سال پیش اولین بار به زور اومدم حالا بخش عظیمیاز زندگیم شده :)
ماشین عقبی و جلوییم یه جوری پارک کرده بودن که من نتونستم ماشینو از پارک دربیارم ( اصلنم پارک من مشکل نداشت🙂↔️) از شانس خوبم همون موقع داشتن ماشین یه خانوم ودرمیاوردن به یکی از آقایونی که اونجا ایستاده بودندگفتم میشه کمک کنید و باید بگم که نه یه آقا بلکه سه تا آقا با همکاری هم تونستن ماشینو دربیارن ، داشتم از خجالت میمردم و همزمان خیلی بد خندم گرفته بود :))
+ نوشته شده در نهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 21:45 توسط راز